چقدر کفشای خاکی می بینم این روزا!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من سر به زیرتر شدم یا مردم کم حوصله تر؟؟؟!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:32 توسط مریم |
پریروز صبح فهمیدم که :
"تعهد " : یعنی اینکه ادم همه ی تخم مرغاشو توی ی سبد بذاره!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:42 توسط مریم |
حجم سنگین امبولانس
رد خون بر گوشه ی ناز لبان برادر نفس ها به شماره افتاده داغ چون کوره ی اهنگری ـمرا نمیشناختی مثل همیشه دیر رسیدم و این بار دیر تر از دیر حتی!ـ شیون خواهر بهت مادر نا باوری من و ت م ا م ............................................. چرا تو باز در مقابل دیدگان منی؟!!!!!!!!! در چشم من که به عبور از ادمها خو گرفته ام و به رابطه ی یخ و افتاب پی برده ام و به مساحت نا مانوس اواز باران در زیر چتر اگاهانه ریشخند زده ام پ.ن۱:نشانی من:خط عبور عابر پیاده پ.ن۲:سکوت پ.ن۳: سوال مسابقه:این سرگیجه ی تهوع اور دیرپا کی تمام خواهد شد؟؟!!!!!!!!!!!!!! پ.ن اخر:واسه کشتن ی ادم چند تا تیر خلاص لازمه مگه؟؟چرا هر وقت به کسی میگم مواظبم باشه اونه که مغزم رو نشونه میگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:7 توسط مریم |
دلم به خواب رفته است يك پرنده كه جوجه هايش را با دلش در حادثه اي از دست داده و روی نر ده هاي ايوان خانه دست نوشته هايم را پهن كرده ام تا خشك شوند پ.ن.قبلنا بهتر پشت کلمات قایم میشدم.من چاق شدم یا کلمات لاغر؟!
خواب عميق زمستاني
زمستان امسال چند فصل طول خواهد كشيد!؟
زنگها چقدر زنگ زده اند از سرما!!!
صدايي نيست كه اين خواب آلوده ي ديرآسا را از خود به در كند
ميترسم اين دلك بيچاره خواب به خواب برود تا بستر مرگ!
بيچاره جوان بود چقدر!!!!!سر به هوا و بازيگوش.
اما حالا 200 سال دارد انگار اين روزها!
پچ پچ چرا؟!!....
بيدار نميشود نترس.خوابش عميق است.
فقط دلواپسي اگر!به بهار بگو
دمي از سرشاخه هاي يخ زده اش عبور كند
و اگر مجالي نداشت لااقل يك پرنده ي بي آشيان
يك پرنده ي جفت مرده
بفرستد
كافي است
نشاني ام را ميداني؟
بنويس و به بهار به آن پرنده به نسيم بگو كه بيايد
بنويس.
نشاني من:
بن بست آخر -كنار آن ساختمان هميشه نيمه ساز سفر-پلاك سكون
نشان به آن نشان كه
پنجره هايم رو به خانه باز مي شود.نرگس هايم سرما خورده اند
و چشمانم همچنان آبي !سبز!یا شاید خاکستری است!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:10 توسط مریم |
بي سر انجام من گم شده ام. مرا اگر جز در راه هاي پرپيچ وخم حادثه و اتفاق یافتید
بي راه
بي تكلف تكليفي حتي!
بي نشان
بي همراه
بي تحمل عتابي حتي!
به خانه ام ببريد
كه سخت خسته ام.
كه در راه مانده ام.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 19:46 توسط مریم |
من اينجا هستم و تو دور
دورتر از تمام فاصله ها
من اينجا نشسته ام و تو خموش
خاموش تر از تمام سكوت ها
و اين باغ يادآور آرزوهاي مشتركي كه بر باد رفت!
نه دست تقدير.نه بيرحمي زمانه.
كه "حماقت"ما دو تن
تن هايي خسته از حمل اين بار كج هستي!
با ما چنين كرد.
تو بيقرار بودي و من بيقرارتر
من بيقرار بودم و تو بي قرارتر
و قرار از كف داده به بيراهه رفتيم
آهسته ميگويم كه نسيم نشنود
كمرنگ مينويسم كه سبزه نبيند
من خسته ام .از بلا تكليفي!از بي تصميمي!از بي ساماني!
وميدانم كه تو خسته تري از من
اما تو گويي خو گرفته اي و من هنوز در نبردم با خويش
زره از من بگير .بگذار دشنه ي سرنوشت فرود آيد
بگذار جنگاوري تسليم و شكست خورده باشم
تا دلاوري بي سر زمين!
من به اسارت نيز دلخوشم اين روزها!
چه نياز غريبي است ماندن!!!!!!!!
مگر يك عمر از رفتن دم نزدم و اينك
چرا چنين بيقرار ماندنم؟!بيقرار كوله بر انداخت
و باختن حتي!
چه باغي بود اين باغ امروز!!
تو هميشه از آتشي از هيزمي از خلسه اي در اين باغ سخن ميگفتي
و من امروز در اين باغ
تنها.
فهميدم كه راه ما از اول روز دو راه موازي بي تلاقي بوده است
ن!
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 19:26 توسط مریم |
زیبا ! سلام
زیبا! هوای حوصله ابری است ..........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:39 توسط مریم |
هفت سين 16 روزه امو جمع ميكنم.سبزه ي كوچولوش خشك خشك شده.چقدر بي تفاوت برش داشتم و انداختمش تو سطل زباله.الان كه ياد روزاي سرسبزيش افتادم دلم گرفت.برم درش بيارم .فردا ي جور بهتري باهاش خداحافظي مي كنم سيگاري روشن ميكنم .چقدر خشك شده!!!!مث برگاي زرد پاييزي .ميرم تو آشپزخونه و آب و جوش مييارم و منتظر ميشم تا تن خشك سيگارم با هرم داغ بخار جون بگيره چقدر ما آدما خودخواهيم !!!!از ي سبزه ي خشك مث آب خوردن ميگذريم اما از ي سيگار خشك هرگز! به چي فكر مي كنيم ما آدما جز به خودمون!؟جز به ژنهاي لعنتي خودمون؟!(گريزي به روانشناسي تكاملي عزيز كه از صدقه سر اون فهميدم به هيچ بني بشري نمي شه دل بست) سيگار ديگه اي روشن ميكنم و دودشو با ولع تمام به درون ميكشم.15 روز استنشاق اكسيژن خالص!ي جورايي بايد جبران مافات كنم .پهلوهام تير ميكشه به سنگ كليه ام فكر ميكنم و اينكه چقدر حال ميكنه !امن ترين جاي دنيا رو پيدا كرده واسه زندگي .مطلقا كسي كاري به كارش نداره اينجا علاوه بر نيازهاي فيزيولوژيكش نياز به امنيت ش هم برآورده ميشه(شايد بنا بر هرم سلسله مراتب نيازهاي مازلو يكي از همين روزا عاشق هم بشه و شايد حتي به خودشكوفايي برسه_ميدونين كه امسال....._) سنگ خوش شانسيه .بعضي وقتا حتي تپي باهاش حرف ميزنه مبادا كه حوصله اش سر "بروشه".فكر كنم كم كم داره به ي صخره ي واقعي تبديل ميشه و يكي از همين روزا اعلام خودمختاري كنه(براي درك بهتر مطلب رجوع شود به تاريخ معاصر ايران) سعي ميكنم به مزاياي شام نخوردن فكر كنم آخه حوصله آشپزي كردن ندارم. صداي نفساي يخچال به شماره افتاده ا ي وقتايي انگاربي خيال ادامه ي حيات ميشه.خوب بايد به اونم حق داد .همه ي وقتايي كم مييارن. حالا وسط اين همه گرفت و گير تازه بعد از مدتها قلم دست گرفتم و دارم مينويسم كه سنگيني نگاههايي پر از شماتت و التماس به خودم ميياره.واي خدا جون!گل هام تشنه ان.با موزيك ميخونم و ميرم سراغشون: من از اون رنگ چشات خوشم ميياد من از اون شيطونيات خوشم ميياد (ميخونم بي اونكه به هيچ رنگي يا هيچ چشمي يا هيچ كسي فكر كنم) آمار تلفات: ي كاكتوس ديگه.با "گل سنگ" مورد علاقه ام .معركه بود .با اون خالاي صورتي رو برگاش آدم احساس ميكرد با بازيگوشي هر چه تمامتر قلم مو رو برداشته و همين جوري رو تن سبز خوشگلش رنگ پاشيده من كشتمشون.با كم توجهي ام.حالا هي مرثيه بخونم واسشون .چه فايده!ساقه ي خشكشو دوباره زدم تو خاك و ازش خواهش كردم دوباره برگرده .قول ميدم اين بار بيشتر مواظبش باشم نميدونم چرا هي عبارت"ظلوما جهولا" (كه نميدونم !مال كدوم آيه از كدوم سوره است)هي تو سرم تكرار ميشه .شايدم ميدونم چرا و دارم خودمو به اون راه ميزنم. كدوم راه؟مگه اصلا چند تا راه داريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:24 توسط مریم |
دو دست
آری! دست
مگرد
نمی یابی
و تنها تویی و دو جیب
چه غمگنانه خلوت زندگی را از یاد بردیم
چه سهل به هر صورت پر نقش خطاب "آدم " و"همنوع" دادیم
چه ساده بر گیسوان تزویر هر غریبه ای بوسه ی مهر نشاندیم
چه ساده باختیم!
آه!...........................
چقدر دلتنگم خدا جون..........................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 22:54 توسط مریم |
روز تولدم بود .تنها بودم و اصلا دل و دماغ نداشتم.یکی از همکا را اومد با ی جعبه کفش.توش ی خرگوش بود .گرفته بودنش واسه تشریح اما کلاس کنسل شده بود و خرگوشه مونده بود رو دستشون.هیچ کس هم حضانت این طفل معصوم رو به عهده نمیگرفت.وقتی به من پیشنهاد شد اولش ی کم مردد بودم آخه من سر رشته ای تو امر بچه داری ندارمـ ـتپی ام که بچه مستقلی یه و همه کاراش رو خودش با کمک خرطومش انجام میده-(اگه الان اینا رو بخونه میگه :کسی شماره انجمن حمایت از بچه فیل ها رو نداره؟داره در حق ما اجحاف روشیده میشه)بالاخره قبول کردم.باید میدیدینش چقدر خوشگل بود .سفید و کوچولو.آوردمش خونه با ی جعبه گذاشتم تو آشپز خونه و هر چی تو خونه داشتم ریختم جلوش.پفک خوردنشو باید میدیدین.از همه بیشتر عاشق شکلات کاکائویی بود.خلا صه همه چی میخورد الا هویج.تپی که حسابی حسودیش شده بود هی راه می رفت و بلند بلند جوری که خرگوشه بشنوه می گفت:"ماما میرم!شام آگبوشت خگروش داریم(؟آبگوشت خر گوش)"بیچاره خرگوشه!بعد دلش میسوخت بهش میگفت:"نه نه شوخی روشیدیم خگروشه"
خلاصه تا شب ۱۰۰۰۰ بار به این خرگوش طفل معصوم شوک وارد کرد.وقتی نوازشش میکردم ی جوری چشاشو رو هم میذاشت که انگار تو عالم خلسه است .آرامشش به منم آرامش میداد .اون روز فکر کردم از بهترین کسی که باید بهترین هدیه ای رو که باید ! گرفتم. البته چون جاش تو اپارتمان ناجور بود و دلم میسوخت که تو ی جای کوچیک اسیره بعد از چند روز علیرغم میل باطنیم دادمش به ی نفر که ی حیاط بزرگ داشت.هفته پیش شنیدم که مرده .خیلی غصه ام گرفت .با خودم فکر کردم از دست سرنوشت نمی شه فرار کرد حتی اگه بتونی از میز تشریح موقتا فرار کنی. من امروز هم ی عیدی خوشگل از خدا گرفتم خدا جون خودمی!دوست دارم امیدوارم همگی بهترین عیدی تونو از خدا بگیرین و به پاسداشت این عیدی خدا رو در آغوش گرفته و ببوسید.بچه فیل ا این کا را رو میکنن.شما چطور؟![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:44 توسط مریم |
| ||||||